کاری از گروه هشت بهشت

 

کودکی با پا های برهنه به روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد ...

زنی در حال عبور او را دید او را به داخل فروشگاه بردو برایش لباس و کفش خرید و گفت : مواضب خودت باش

کودک به چشمهای زن خیره شد و پرسید : ببخشید خانم شما ...

شماخدا هستید ؟!

زن لبخند زد و پاسخ داد : نه من فقط یکی از

بنده های خدا هستم .

کودک گفت :

مطمئن بودم که با او نسبت دارید...

گاهی دیده اید کاسانی را که به خاطر نسبت داشتن با شخصی بزرگی مبا هات می کنند ؟ براستی چه افتخاری بالاتر از اینکه ما با خدا نسبت داریم !

انسان ها خدا نمی شوند ، اما می توانند خدا گونه شوند و انسان خدا گونه کارهای خدا یی میکند

باید که مهربان بود

باید که عشق ورزید

زیرا که زنده بودن

حر لحظه احتمالیست .....